
حق با شماست من قبل از گام برداشتن و وارد شدن به این راه نیندیشیده بودم! مگر می شد با آن همه سودایی که در سر داشتم به چیزی دیگر بیاندیشم! می خواستم به هرقیمتی که شده کنارم باشید و کنارتان باشم٬ به چیز دیگری غیر از این فکر نمی کردم. تاوان این خواستن را هم به شیوه ی خودم پرداختم. هرگز تصور نمی کردم حجم بزرگ اندوهی را که در آینده گریبانگیرم خواهد شد٬ اندوه نبودن و ندیدنتان....برای من این اندوه کم نبود٬کوچک نبود و هنوز هم نیست! امیدوارم که درک کنید.
و نیز تکلیف آن نیمه از مهر ممنوع که در قلمرو من است را شاید این شعر بهتر از هر کلمه و جمله دیگری بیان کند
مهرت از سينه نخواهد رفتن!
و تو چون مرواريد،
در ميان صدف هستي من
جا داري!
دو تا چشم سياه داري
دو تا موي رها داري
تو اون چشات چيا داري
بلا داري ،بلا داري
شما رو بردم به لايه هاي عمقي وجودم.اينطوري ممكنه ساعتها و يا شايد روزها ازتون بي خبر باشم اما مطمئنم كه اينجا توي وجودم هستين! اينطوري خيالم راحتتره و زندگي هم آسونتر از قبل داره مي گذره ...
"در پيش بيدردان چرا فرياد بي حاصل كنم
گر شكوه اي دارم ز دل با يار صاحبدل كنم"
راستي قرار شد براي اين شعر با گيتار يه آهنگ بسازين، اون آهنگ رو ساختين؟!!

امسال براي چهارمين سال پياپي تولدتان را جشن گرفتيم !
جشن امسال رو خيلي خصوصي تر از سال هاي قبل برگزار كرديم، فقط ما دو نفر يار جدا ناشدني بوديم،
من و خيالتان!
نرم نرمك مي رسد اينك بهار،
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها،
خوش به حال دانه ها و سبزه ها،
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز،
خوش به حال دختر ميخك _ كه مي خندد به ناز _
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب.
اي دل من گر چه _ در اين روزگار _
جامه ي رنگين نمي پوشي به كام،
باده ي رنگين نمي نوشي ز جام،
نقل و سبزه در ميان سفره نيست،
جامت _ از آن مي كه مي بايد _ تهي است،
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم!
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار.
گر نكوبي شيشه ي غم را به سنگ،
هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ!
خيي وقت بود كه از ديدن سپيده و شنيدن صداي او محروم بودم٬
به راستي تعلق خاطر من به اين صفحه تا كجاست؟
"عاشقم من
عاشقي بي قرارم
كس ندارد خبر از دل زارم
آرزويي جز تو در سر ندارم
من به لبخندي
از تو خرسندم
مهر تو اي مه
آرزومندم
بر تو پايبندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم، جانم
تا به تو پيوستم
از همه گسستم
بر تو فدا سازم، جانم"
مي خواهم كه با شما حرف بزنم
مي خواهم كه صدايتان را بشنوم
به خوابم بياييد،
با من حرف بزنيد،
اينها را از من دريغ نكنيد
خواهش مي كنم!
نمي گويم كه دلتنگتان هستم، نه!
كار من از دلتنگي و بي قراري كردن گذشته،
خو كرده ام به اين پريشاني،
به اين يك دم نياسودن!
عادت كرده ام به غم نبودن و نديدنتان!
"چه ستيز عبثي دارم من،
مهرت از سينه نخواهد رفتن!
و تو چون مرواريد،
در ميان صدف هستي من
جا داري!"
مدتها حرفي براي گفتن و يا نوشتن در اين وبلاگ نداشتم( به همين دليل نمي توانستم از شما به خاطر ننوشتنتان گله مند باشم!!) شايد ترجيح مي دادم با شمايي كه در ذهنم ساختم صحبت كنم تا با شماي واقعي، به هر صورت نزديكي من را به اين تصوير ذهني نمي شود كتمان كرد! هر وقت مي خواستم بنويسم كلمات از ذهنم فرار مي كردند، ديگر توان و انرژي كند و كاو در گذشته و خاطراتش را نداشتم، راهي را هم براي رهايي از كابوسي كه براي خودم ساخته بودم پيدا نمي كردم. هر بار مستاصل تر و نا اميدتر از هميشه در چنگال خاطرات گذشته اسير مي شدم. نمي دانم گذشت زمان با ما و مهر ممنوعمان چكار خواهد كرد؟
و نمي دانم با من و زندگيم چكار خواهد كرد؟ من هنوز با گذشت اين همه مدت نتوانستم با مساله دوري شما كنار بيايم و دلتنگيم را با غير منطقي ترين روش هاي ممكن نشان مي دهم با دوري گرفتن از جمع، با گريه و بغض كردن هاي وقت و بي وقت و با بهانه گيري هاي بي دليل! از خودم يك زن احمق نيمه ديوانه ساختم!!
عكستان را اينجا در كنار يادگاري هاي ديگرتان گذاشتم، هر وقت كه به آن نگاه مي كنم سعي مي كنم حرفهايتان را در ذهنم مرور كنم، نمي خواهم فراموش كنم كه تصوير تخيلي سالهاي دور من در ذهن شما زني متعالي، متكي به نفس، قويدل، مطلع، مسلط به خويشتن و مشتاق تكامل است.
اشتباه نمي كنيد؟!
هر چه مي كنم
چهار خط براي تو بنويسم
مي بينم واژه ها
خاك بر سر شده اند
هر چه مي كنم
چهار قدم بيايم
تا به دست هات برسم
زانوهام مي خمد.
نه اين كه فكر كني خسته ام،
نه اين كه تاب راه رفتن نداشته باشم.
نه.
تا آخرش همين است
نگاهت
به لرزه ام مي اندازد.
"عباس معروفي"