
مدتها حرفي براي گفتن و يا نوشتن در اين وبلاگ نداشتم( به همين دليل نمي توانستم از شما به خاطر ننوشتنتان گله مند باشم!!) شايد ترجيح مي دادم با شمايي كه در ذهنم ساختم صحبت كنم تا با شماي واقعي، به هر صورت نزديكي من را به اين تصوير ذهني نمي شود كتمان كرد! هر وقت مي خواستم بنويسم كلمات از ذهنم فرار مي كردند، ديگر توان و انرژي كند و كاو در گذشته و خاطراتش را نداشتم، راهي را هم براي رهايي از كابوسي كه براي خودم ساخته بودم پيدا نمي كردم. هر بار مستاصل تر و نا اميدتر از هميشه در چنگال خاطرات گذشته اسير مي شدم. نمي دانم گذشت زمان با ما و مهر ممنوعمان چكار خواهد كرد؟
و نمي دانم با من و زندگيم چكار خواهد كرد؟ من هنوز با گذشت اين همه مدت نتوانستم با مساله دوري شما كنار بيايم و دلتنگيم را با غير منطقي ترين روش هاي ممكن نشان مي دهم با دوري گرفتن از جمع، با گريه و بغض كردن هاي وقت و بي وقت و با بهانه گيري هاي بي دليل! از خودم يك زن احمق نيمه ديوانه ساختم!!
عكستان را اينجا در كنار يادگاري هاي ديگرتان گذاشتم، هر وقت كه به آن نگاه مي كنم سعي مي كنم حرفهايتان را در ذهنم مرور كنم، نمي خواهم فراموش كنم كه تصوير تخيلي سالهاي دور من در ذهن شما زني متعالي، متكي به نفس، قويدل، مطلع، مسلط به خويشتن و مشتاق تكامل است.
اشتباه نمي كنيد؟!